...

نمیدونم از کجا شروع کنم یا اصلا چی بگم!

با اینکه خودم فکر میکنم اوضاع روحیم خوبه ولی همه نتایج این روزها بهم میگه انگار دارم اشتباه میکنم!

پارسال بعد از فوت پدرم حالم خیلی بد بود ! بگذریم از همه جزئیاتی که دیگه نمیخام بیان جلو چشمم! من کلا چون همه چی رو ساده میگیرم فکر میکردم کنترل حالم دست خودمه هنوز ! بهم میگفتن که باید با خودم کنار بیام ولی من فکر نمیکردم حالم بد باشه! فقط ناراحت و غصه دار بودم! توی اون بحران روحی که کم کم خودم هم قبولش کردم، شروع کردم به روحم فشار آوردن که باید دوباره همون آدم قبلی بشم! نمیدونم میتونی درک کنی که تنها بودن توی این موقعیت ینی چی یا نه! ماهها با خودم حرف زدم ! این وسط خیلی چیزها جابجا شد !

حالا بعد از ماهها فکر میکردم از نظر روحی خوبم ! ولی الان نمودش یه چیز دیگه س! کلا حوصله دوست و رفیق و شلوغی و اینارو که ندارم ! بیحوصله م ! خسته م ! حس میکنم هر کاری تا الان کردم هیچ بوده ! و اینکه هیچ کس نمیتونه بهم کمک کنه ! منظورم همین روانشناساس ! حالا دلیلشو میگم.

درسام افت شدیدی کرده ! من خیلی حساس شدم ! کسی که بعد از اون شوک روحی ، دیگه انگار هیجان براش بده ! این درس خوندن و اضطراب و هیجانش برام مثه سم میمونه ! توی این دو ترم تا الان 3 درس افتادم ! ترم بهمن پارسال به خودم گفتم این طبیعیه ! هنوز داغم تازه س و نباید به این چیزا بها بدم ! دو درس افتادم ! البته  مشروط نشدم! جبران کرده بودم با درسای دیگه !

ترم بهمن واقعا حال و حوصله درس و نداشتم! تابستونم واحد برداشتم بازم همین منوال بود! یک بیخیالی منو گرفته بود که باعث میشد چند ساعت قبل امتحان بخام به خودم بیام و درس بخونم !

اینا گذشت تا این ترم! فکر میکردم حالم بهتره ! از طول ترم بگم که خیلی غیبت میکردم ! حال رفتن سر کلاسام رو تقریبا نداشتم اگر دوستم نبود شاید …. نمیدونم ! بهرحال اون از طول ترم که خودمو گول زدمو گفتم پایانی تلاشمو بیشتر میکنم و اینم از پایانی که تا الان یکیشو افتادم ! 

این ترم بدتر از ترم بهمن هستش ! اگر اون ترم یک تلاشی میکردم این ترم بیشترش میخاستم از زیرش در برم ! نمیدونم چرا ! ولی بازم اون فشار روحی و استرس طوری وجودمو گرفت که نذاشت درس بخونم !

2 هفته بخدا خواب نداشتم! روزهای امتحان نمیتونستم درست درس بخونم …

این از وضع درسیم اینم از خودم که نمیدونم چمه ! قبل از سالگرد پدرم حال روحیم بهم ریخت! حالم مثه روزهای قبل از تشییع جنازه بود ! یه چیزی مثه بی قراری ! مثه بال بال زدن !

بعد از سال بابام یکم دیگه آروم گرفتم ولی به طرز چشم گیری بی حوصله م! مثلا یکی بهم اس ام اس میده! روزها میگذره و هی میگم جوابشو بدم ولی حال ندارم !

نمیدونم چرا اینجوری شده ! میفهمم و میخام بیحوصله نباشم ولی انگار به یه نیرویی بیش از این احتیاج دارم ! میخام برم دوست صمیمی م یکم کمکم کنه ولی میبینم اون همیشه راه و چاهشو از من میپرسه! کلا اون کاری هم از دستش ساخته نیس ! پس بیخیال! تا وقتی یادم میاد کسی نتونسته از نظر عقلی خیلی کاربرد داشته باشه برام! فکر روانشناسم که میکنم میبینم اونم کاری نمیتونه بکنه !یه مشت حرف که خودم اونارو بهتر بلدم ! من مشکلم حرف نیس مشکلم عمل کردنه! همه چی برام تقریبا سخت شده !

شاید جالب یا خنده دار باشه! با اینکه من همیشه ظاهر و باطنم مثه هم بوده و هست ولی خودم امروز به خودم اعتراف کردم عجب روحیات پیچیده ای دارم ! هیچوقت فکر نمیکردم من از همه احساساتی تر باشم ! کلا احساساتم رو خیلی کم میبینن و حتی خودمم الان متعجبم ! میدونستم احساساتی هستم ولی تا این حد حساس بودن رو نمیدونستم!

همه مثه قبلنشونن جز من ! خواهر و برادر و مامان مثه قبلا تقریبا! سعی میکنن تلاش کنن و رو پا باشن ! ولی من در هم شکستم !

عصبی ام ! ناراحت و زودرنجم ! میدونم اینا بخاطره چیه ! یکی اینکه این اتفاق وحشتناک افتاده  و دیگه اینکه من از خودم فاصله گرفتم ! این آدم ضعیف و احساساتی من نیستم ! اینی که اجازه شکست خوردن رو داده من نیستم !

همه اینا رو گفتم که بگم عاجز و درمونده موندم ! نمیدونم چیکار کنم ! نمیخام وضع از این بدتر شه ! و تمایل شدیدی دارم که همه چی خوب شه ! این نامیدی و خستگی ازم دور شه ! نمیخوام توی درسی که فکر میکردم موفقیت برام میاره ، ضعیف باشم ! نمیخام عمرم الکی هدر بره ! بخدا خیلی نقشه ها دارم ! ولی فعلا که همه چی برعکس شده برام …

 پ.ن : پستی که روزهاس میخوام بنویسمش بالاخره امشب موفق شدم!!!

/ 3 نظر / 11 بازدید
آب تنی

قرار نیست که همه چیز یک دفعه درست بشود که ! بعدشهم دانشگاه هم تازه شده مثل بقیه! (به خصوص پسر ها[نیشخند]) 3تا درس توی حدودا 40 خیلی هم زیاد نیستش حس تلاش برای تغییر به نظرم خودش خیلی عالی است!

بهار

سلامممممممممم بر خانوم کم پیدا که چه عرض کنم ناپیدا[چشمک] ایشالا همه چیز اونطوری بشه که میخوای برات برای روزای خوبیت دعا میکنم[بغل]

آب تنی

سلام چرا باز افتاده ای در ردیف کم نویسان....[ناراحت]