تویی که دیگه نیستی و منی که دیگه عوض شدم

بله ! امروز هم تموم شد ...

اولین سالگرد پدرم به سرعت برق و باد اومد و گذشت و ما انگشت به دهن موندیم که چه زود گذشت ...

دلم برای پدر مهربونم تنگ شده ...

برای نجمه گفتناش ... برای بابا گفتناش ... برای نگرانی هاش ...

حسرت میخورم که چرا سعی نکردم وقت بیشتری اون اواخر برای پدرم بذارم! در کل میشه گفت عوامل دست به دست هم داده بودن تا امروزو برام بسازن ...

پدر من , نیمی از وجود من .. شد خاطره !! و این نمیدونی چه دردی داره گفتنش !

حالا من موندم و ترس گنگ و اضطرابی که از آینده توی وجودمه و اذیتم میکنه...

/ 6 نظر / 26 بازدید

سلاممممممممم کوجایی اخه؟؟؟چرا نیستی؟؟؟[گریه]

بهار

من بودم قبلی رو[نگران]

بهار

بپر بیا وبلاگ[نیشخند]

آب تنی

خداکند که بهانه ی کم پیدا شدنت امتحان ها باشد!