قالب وبلاگ قالب وبلاگ
برزخ اما بهشت

 
برزخ اما بهشت
درد و دلهای این دل
درباره وبلاگ
مهر

روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفته ی خود هیچ نیامد یادت؟ سلام ... خیلی وقته مینویسم ولی الان گفتم یه توضیح کلی هم درباره نوشته هام بدم ... اینجا هر وقت جو گرفتمون برا حرف زدن آپ میشه ! ممکنه هر روز آپ شه و ممکنه هفت روز یه بار... ولی خوب از اونجایی که توی سرم غوغاس زود به زود آپ میشه مگر اینکه کلا سیم هام اتصالی کننD: دوست دارم فقط با کسایی دوست باشم که مثه خودم باشن.. منم که از رو نوشته هام معلومه چجوریه ام ! از تنها چیزی هم که اینجا بدم میاد کامنت بی ربط گذاشتن و اظهار آشنایی لوسه ! مثل " به روزم و آپم " و اینا.... و مطمئن باشین هر نوشته ای رو دوست داشته باشم میخونمش! شب و روزتون خوش :)

نويسندگان
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

نمیدونم از کجا شروع کنم یا اصلا چی بگم!

با اینکه خودم فکر میکنم اوضاع روحیم خوبه ولی همه نتایج این روزها بهم میگه انگار دارم اشتباه میکنم!

پارسال بعد از فوت پدرم حالم خیلی بد بود ! بگذریم از همه جزئیاتی که دیگه نمیخام بیان جلو چشمم! من کلا چون همه چی رو ساده میگیرم فکر میکردم کنترل حالم دست خودمه هنوز ! بهم میگفتن که باید با خودم کنار بیام ولی من فکر نمیکردم حالم بد باشه! فقط ناراحت و غصه دار بودم! توی اون بحران روحی که کم کم خودم هم قبولش کردم، شروع کردم به روحم فشار آوردن که باید دوباره همون آدم قبلی بشم! نمیدونم میتونی درک کنی که تنها بودن توی این موقعیت ینی چی یا نه! ماهها با خودم حرف زدم ! این وسط خیلی چیزها جابجا شد !

حالا بعد از ماهها فکر میکردم از نظر روحی خوبم ! ولی الان نمودش یه چیز دیگه س! کلا حوصله دوست و رفیق و شلوغی و اینارو که ندارم ! بیحوصله م ! خسته م ! حس میکنم هر کاری تا الان کردم هیچ بوده ! و اینکه هیچ کس نمیتونه بهم کمک کنه ! منظورم همین روانشناساس ! حالا دلیلشو میگم.

درسام افت شدیدی کرده ! من خیلی حساس شدم ! کسی که بعد از اون شوک روحی ، دیگه انگار هیجان براش بده ! این درس خوندن و اضطراب و هیجانش برام مثه سم میمونه ! توی این دو ترم تا الان 3 درس افتادم ! ترم بهمن پارسال به خودم گفتم این طبیعیه ! هنوز داغم تازه س و نباید به این چیزا بها بدم ! دو درس افتادم ! البته  مشروط نشدم! جبران کرده بودم با درسای دیگه !

ترم بهمن واقعا حال و حوصله درس و نداشتم! تابستونم واحد برداشتم بازم همین منوال بود! یک بیخیالی منو گرفته بود که باعث میشد چند ساعت قبل امتحان بخام به خودم بیام و درس بخونم !

اینا گذشت تا این ترم! فکر میکردم حالم بهتره ! از طول ترم بگم که خیلی غیبت میکردم ! حال رفتن سر کلاسام رو تقریبا نداشتم اگر دوستم نبود شاید …. نمیدونم ! بهرحال اون از طول ترم که خودمو گول زدمو گفتم پایانی تلاشمو بیشتر میکنم و اینم از پایانی که تا الان یکیشو افتادم ! 

این ترم بدتر از ترم بهمن هستش ! اگر اون ترم یک تلاشی میکردم این ترم بیشترش میخاستم از زیرش در برم ! نمیدونم چرا ! ولی بازم اون فشار روحی و استرس طوری وجودمو گرفت که نذاشت درس بخونم !

2 هفته بخدا خواب نداشتم! روزهای امتحان نمیتونستم درست درس بخونم …

این از وضع درسیم اینم از خودم که نمیدونم چمه ! قبل از سالگرد پدرم حال روحیم بهم ریخت! حالم مثه روزهای قبل از تشییع جنازه بود ! یه چیزی مثه بی قراری ! مثه بال بال زدن !

بعد از سال بابام یکم دیگه آروم گرفتم ولی به طرز چشم گیری بی حوصله م! مثلا یکی بهم اس ام اس میده! روزها میگذره و هی میگم جوابشو بدم ولی حال ندارم !

نمیدونم چرا اینجوری شده ! میفهمم و میخام بیحوصله نباشم ولی انگار به یه نیرویی بیش از این احتیاج دارم ! میخام برم دوست صمیمی م یکم کمکم کنه ولی میبینم اون همیشه راه و چاهشو از من میپرسه! کلا اون کاری هم از دستش ساخته نیس ! پس بیخیال! تا وقتی یادم میاد کسی نتونسته از نظر عقلی خیلی کاربرد داشته باشه برام! فکر روانشناسم که میکنم میبینم اونم کاری نمیتونه بکنه !یه مشت حرف که خودم اونارو بهتر بلدم ! من مشکلم حرف نیس مشکلم عمل کردنه! همه چی برام تقریبا سخت شده !

شاید جالب یا خنده دار باشه! با اینکه من همیشه ظاهر و باطنم مثه هم بوده و هست ولی خودم امروز به خودم اعتراف کردم عجب روحیات پیچیده ای دارم ! هیچوقت فکر نمیکردم من از همه احساساتی تر باشم ! کلا احساساتم رو خیلی کم میبینن و حتی خودمم الان متعجبم ! میدونستم احساساتی هستم ولی تا این حد حساس بودن رو نمیدونستم!

همه مثه قبلنشونن جز من ! خواهر و برادر و مامان مثه قبلا تقریبا! سعی میکنن تلاش کنن و رو پا باشن ! ولی من در هم شکستم !

عصبی ام ! ناراحت و زودرنجم ! میدونم اینا بخاطره چیه ! یکی اینکه این اتفاق وحشتناک افتاده  و دیگه اینکه من از خودم فاصله گرفتم ! این آدم ضعیف و احساساتی من نیستم ! اینی که اجازه شکست خوردن رو داده من نیستم !

همه اینا رو گفتم که بگم عاجز و درمونده موندم ! نمیدونم چیکار کنم ! نمیخام وضع از این بدتر شه ! و تمایل شدیدی دارم که همه چی خوب شه ! این نامیدی و خستگی ازم دور شه ! نمیخوام توی درسی که فکر میکردم موفقیت برام میاره ، ضعیف باشم ! نمیخام عمرم الکی هدر بره ! بخدا خیلی نقشه ها دارم ! ولی فعلا که همه چی برعکس شده برام …

 پ.ن : پستی که روزهاس میخوام بنویسمش بالاخره امشب موفق شدم!!!



موضوع مطلب : از اینهمه اتفاق!
پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ :: ٧:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

بله ! امروز هم تموم شد ...

اولین سالگرد پدرم به سرعت برق و باد اومد و گذشت و ما انگشت به دهن موندیم که چه زود گذشت ...

دلم برای پدر مهربونم تنگ شده ...

برای نجمه گفتناش ... برای بابا گفتناش ... برای نگرانی هاش ...

حسرت میخورم که چرا سعی نکردم وقت بیشتری اون اواخر برای پدرم بذارم! در کل میشه گفت عوامل دست به دست هم داده بودن تا امروزو برام بسازن ...

پدر من , نیمی از وجود من .. شد خاطره !! و این نمیدونی چه دردی داره گفتنش !

حالا من موندم و ترس گنگ و اضطرابی که از آینده توی وجودمه و اذیتم میکنه...



موضوع مطلب : پدر
یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ :: ۱:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

تا یه جایی زندگی خیلی خوبه برات ، که میشه همون دوران بی خیالی و بچگی و راحتی ! ولی از یه جایی به بعد انگار خدا میخواد جنم ت رو اندازه بگیره ! میخواد شروع کنه نمره دادن و پُر کردن کارنامه ت ! اون موقع س که میفهمی تا حالا هیچ عددی نبودی ! اصلا کسی نبودی ! وقتی مشکلات و آزمایش های الهی پی در پی بهت سیلی زد اونجاس که باید خودی نشون بدی ! وای که چقدر سخته ! اونقدر که من قسم میخورم کلمه کم آوردم برای توصیفش !

نمیدونم تویی که داری اینو میخونی امتحانات شروع شده یا نه و میفهمی من چی میگم یا نه ! ولی .. اشکالی نداره ! اگرم چیزی توی ذهنت آزارت نمیده و نمیتونی مطلب رو بگیری ، مطمئن باش در آینده خیلی نزدیک این حرف ها بدردت میخوره !

برای من یک ساله که شروع شده ! تا قبلش من مشکل داشتم ولی در مقابل مشکلاتی که امروز دارم اونا خیلی مضحک بودن ! صریح بگم یک ساله رو باختم !

وقتی ازم پرسید به خودت توی این مدت چند میدی ؟ گفتم صفر هم نمیدم ! این حرف خودمه ! هر چند اون گفت من بهت 5 میدم ! ولی خوب که فکر میکنم میبینم فرقی نمیکنه هر دوش نمره ی مردودی هستن !

تو نمیتونی شاید درک کنی ولی همچین نمره ای یعنی فاجعه ! یعنی باختن کامل !

هر چند فهمیده ام ! ولی هنوز تصمیمات جدی مو نگرفتم ! به زمان نیاز دارم برای فکر ! برای اینکه ببینم چیکار میخوام بکنم ! آیا می تونم چیزی رو که باید فراموش کنم رو فراموش کنم ، یا بعضی هاشون رو ببخشم ، یا بعضی هاشون رو درست کنم !

خیلی چیزا خراب شد در مدت کمی ! ویرون شدم ! اگر شاید این حرفها رو زودتر میفهمیدم حالم بهتر بود ! اصلا شاید اگر همچین آدمی در نزدیکیم زندگی میکرد من حال و روزم این نمی شد !

بهم گفت سخته ! سخته اینکارایی که باید بکنی .... و خودم میگم خیلی خیلی سخته !

نمیدونم ! نمیتونم اطمینان بدم من 20 میشم ! باید با خودم کنار بیام !

منی که خیلی حرف گوش کن نیستم و بهتر بگم خیلی کم پیش میاد حرف کسی رو قبول کنم ، واقعا حرف این یک نفر رو قبول کردم ! حرفاش خیلی منطقی بود ! نمیدونم شاید بخاطر اینکه یکی بود در جایگاه پدرم ! و اینکه خیلی باخدا بود !

امروز میگم که راه سختی رو در پیش دارم ، البته ، اگر فقط این مرحله رو خودم آسون کنم و سختی هاش رو بتونم تحمل کنم ، بعدش راحت میشم و آسوده !

همه چیز توی ذهنمه که باید تغییر کنه ! اگر حل شه ! شاید نمره ی خوبی از این امتحانا تا به امروز کسب کنم ! نمیدونم واقعا ! حتما خدا بعد از این یک سال می خواسته دری به روم باز کنه و حتما هنوز فرصت جبران داشتم که همچین شخصی رو که میگن خیلی سخته پیدا کردنش ، در عرض چند روز بیاره برای من !

یک چیزی رو هم خیلی دوس دارم بگم ! اینکه شاید پیش خودت فکر کنی اینکه فقط پدرش فوت شده ! فوت شدن عزیز های آدم هم چیز غریبی نیس و کنار میای ! ولی من به تو میگم تو نمیفهمی چون دردشو نکشیدی ! چون نمیفهمی کسی مثل پدر که از هر عشقی برات بالاتره رو از دست دادن ینی چی ! شما حال مجنون رو در نظر بگیر !

این همه حرف زدم که بگم من خیلی به دعا نیاز دارم ! تا الان ازتون ممنونم که دعام کردین ! این روزا بازم التماس دعا دارم ! دعا کنید که سختی های توی ذهنم برام آسون بشه و بتونم همه چی رو حل کنم چون اگر نتونم ، یعنی هر چی تا حالا برای اون دنیام ساختم خودم دارم از بین میبرم!



موضوع مطلب : صرفا جهت فراموش کردن! / یاد خدا
شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

شاید باورتون نشه ولی خیلی خیلی به خرید مردونه علاقه دارم ! خیلی دوس دارم واسه یه مرد خرید کنم :دی  شاید بخاطر اینکه چیزای خریدنیه مردونه هم شیک تر و هم جمع و جورتر  از خرت و پرتای خانوماس :)

وای ! عاشق اینم که واستم پشت ویترین لباسای مردونه رو نیگا کنم و انتخاب کنم ! واقعا خوشگلن ! یا کروات که خیلی باحاله انتخاب و خریدش :)) من عاشق کرواتم ! اینقده خوشم میاد برم توی این جاهای باکلاس و شیک و پیک بعد از این چیزا بخرم :دی

در این راستا دوستمون هم به میمنت فرا رسیدن تولد یکی از فامیل شون میخواس واسش هدیه بگیره ! بعد به من گفت پاشو بیا که وقت تنگه و نمیدونم واسش چی بگیرم که مناسب باشه ! مام که عاشق این چیزا خودمون رو مثه برق رسوندیم :))

اونقده مغازه رفتیم که رسمن داشتم فلج میشم :دی  گفتم خودت چی مدنظرته ؟ گفت ادوکلن ! گفتم اوکی ! بعد به شوخی بهش میگم عطر دوری میاره هااا :دی  یه حالت متفکرانه به خودش میگیره و خیلی جدی گفت آره ! خودمم داشتم به این فکر میکردم !!! :|  میگم نابغه ! اینو واسه کسایی میگن که رابطه شون عاشقانه باشه ! نه شما ! :))))

بعد اونوخ میگفت نمیخوام زیاد خرج کنم ! یه چیزه مناسب باشه ! آقا چشتون روز بد نبینه ! اونقدر رفتیم این ادوکلن ها رو بو کردیم که تا گلوم میسوخت ! اونم بی نتیجه ! راستش من تا حالا  ادوکلن مردونه نگرفتم ! و دقیقا نمیدونستم چی بهتره ! بالاخره یه تخصصی میخواس یه چیزی :دی 

هر چی هم میپسندیدم یارو یه قیمتی میگفت که این میگفت زیاده !! خوشگل پسندم بودیم واقعن :دی

خلاصه جای آخری یکی انتخاب کردم واسش محشر ! ینی اگر پسره به خودش این ادوکلن رو میزد دخترا عاشقش میشدن ! :)) بسکه باحال بود بوش :دی

بعد قیمتشم دو برابر پولی بود که دوستم میخواس خرج کنه ! گفت گرونه ! گفت خفه شو ! همینو میگیری یا خودت میدونی :دی آخه دختر تو روت میشه یه ادوکلن آشغال بگیری واسش ؟ والا من بجای تو دارم خجالت میکشم!!  خلاصه یه کاری کردم دوستم گفت برش داریم اینو دیگه :))

البته از دو جهت بایس خداروشکر کنید :دی  یکی اینکه من همراش بودم و نذاشتم آشغال بگیره بده دست بنده خدا :)) یکی دیگه هم اینکه خداروشکر کنید پیشنهاد های دیگه رو قبول نکردیم برا هدیه ! شوما فکر به ما پیشنهاد ست تیغ و چه میدونم از این وسایل شخصی پسرونه و چیزای شخصی تر مثه لباس خونه و ست لباس چی چیو و اینارو نپذیرفت وگرنه یه خنده بازاری میشد تولد :دی  البته میخواس بخره هاا ولی بعدش خوب فکر کرد (با همفکری من البته :دی) دید نه بابا ! اینا خیلی ضایه س ! اینا رو آدم واسه نامزد و شوهر و ایناش میخره نه واسه پسره فامیل :)))))

خلاصه خدا خیلی کمک کرد :))))

کلا خرید باحالی بود ! من لاک گرفتم (الان خیلی ربط داشت:دی) خیلی خوشم اومده بود !  خرید مردونه هم که کلا خودش باحاله ! حالا اگر خرید زنونه بود عمرا اینقدر تعریف میکردیم بسکه خسته کننده س :)

کلا منظور از این صوبتا ابراز عشق ما به خرید مردونه بود که به عنایت الهی انجام شد :دی

پ.ن: یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم تا باحال شه نوشتم :دی



موضوع مطلب : من و دوستام!!
دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

بدترین موقعیت میتونه وقتی باشه که میخای حرف بزنی ولی نمیتونی ! توانایی حرف زدن رو نداری! حرفات رو دلت تلنبار شده ولی نمیتونی بگی ! هر وقتم میخای شروع کنی هی برا خودت بهونه میاری! مثلا "یکم دیگه تحمل کنم حالم خوب میشه" "حالا چی بگم؟" "اصن به کی بگم؟" " اصن کی منو درک میکنه؟" و حرفایی از این قبیل !

خیلی بده میذاری تلنبار میشه ! خیلی بد ! اینا میشن چیزی که نباید بشن ! میشن بغض ! حسرت ! کینه ! نارحتی های عمیق ! گریه های بی بهونه !

میمونن و توو دلت عمیق میشن ! دیگه سخته دور انداختنشون! فراموش کردنشون !

مثه یه نهال روز به روز توو دلت و قلبت رشد میکنند ! به جایی میرسه که میشه یه درخت به چه عظمت !

پرخاش میکنی ! گریه میکنی ! کسی رو نمیپذیری ! شایدم کسی تورو هم نمیپذیره دیگه ! از اینجاس که دیگه همه چی بهم میریزه! دنیات زیر و رو میشه ! هیچ شانسی بهت رو نمیکنه ! همه چی از چشت میوفته ! خوب یا بد ، هیچکدومشونو دیگه نمی پذیری !



موضوع مطلب : از اینهمه اتفاق!
چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

 

آخ آخ آخ ! امروز یه سوتی دادم در حد جام جهانی ینی !  خیلی ضایه بود ! اصابم ریخته بهم ! ینی اینهمه ماه منتظر تولد دوستم بودم صاف همون شب فراموشم شد !!! ینی بدشانس تر از من رو کره زمین نیست !! :(

 

خیلی از دست خودم عصبی ام ! نباید حواشی باعث میشد یادم بره! حالا اگر رو به موت هم بودم بایستی یادم میموند! من بایستی همون شب بهش تبریک بگم ! که متاسفانه نگفتم ! فقط تنها شانسی که آوردم این بود که امروز عصر اومدم میس کال بندازم رو گوشیش که از دستم دررفت و یه میس بلند انداختم ! اونم فکر کرده بود زنگ زدم برا همین مسیج داده بود که زنگ زده بودی؟ ! ینی فقط همین یه مورد کمکم کرد که الان که یهو یادم اومد که امروز بیستمه ! سریع بهش مسیج دادم و تبریک گفتم و گفتم که آرررررررره! زنگ زده بودم که بهت تولدتو تبریک بگم ! :|

 

الانم نه که فکر کنی از یه فرصت استفاده کردم و خیلی خوشحالم! ناراحت هم هستم که مجبور شدم دروغ بگم! ولی خب آدم کسی رو که براش مهمه و میدونه اونم چقدر آدمو دوس داره ، نمیتونم ناراحتش کنه ! نمیتونه در حقش کم بزاره !

 

خداییش اون خیلی خوبه ! بهترین دوستی که داشتم و دارم ! اونه که توی هر شرایطی همیشه سراغمو گرفته و تنهام نذاشته ! که توقعی ازم نداشته !

 

خیلی براش کم گذاشتم ! الانم اونقدر ناراحتم که نگو ! همش سال تا سال یه تولده که اونم اینجوری شد :(((((

 

دوس ندارم فکر کنه برام مهم نبوده!

 

خیلی بد شد ! خیـــــــــــلی !

 

هنوز کادو تولدم نگرفتم براش ! فردا باید براش بگیرم و بهش بدم !

 

فقط امیدوارم ازم نرنجه !

 

هنوزم از خودم تعجب میکنم که چطور یادم رفته! :(((((((((((

 



موضوع مطلب : تولد
پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهر

ممنون بخاطر حرفاتون ! بخاطر درک کردن و اهمیت دادنتون !

بهترم خداروشکر ! فعلن احساسم بهتر شده و یه کم آروم شدم ...

روزهای بدی رو گذروندم ! خیلی بد ! تا حالا اصلن هچین روزهای بدی رو تجربه نکرده بودم ! روزهایی که اشکام جلوی کسایی ریخته شد! روزهایی که فریاد میکشیدم و خدا رو صدا میکردم! شبهایی که از ناراحتی نمیتونستم خونه برم چون حتما سکته میکردم توی چاردیواری !

روزها و شبهای پر از نفرت و انزجاری پشت سر گذاشتم ...

موقه ای که دعا میکردم و ازش میخاستم یه طوری منو ببره ! مرگ رو بهتر از زندگی میدیدم و همون لحظه بود که متاسفانه تصادف سختی دیدم ! یه آدم که روی زمین افتاده بود و فقط پاش معلوم بود و خدا میدونه زنده بود یا مُرده...

سخت بود ! خیلی سخت ! با اعصابم خیلی بازی شد! همه روح و جسمم بهم ریخته شده بود ! ینی حالی بودم که خودم هم که روزی عین خیالم نبوده، ترسیده بودم که نکنه سکته بکنم بسکه حالم خراب بود !

دیگران رو هم خیلی اذیت کردم ! ینی اذیت میکنم ولی این چند روز خیلی بیشتر شده بود... دوستم ! مامانم ! خونواده م !

خیلی باهام حرف زدن ! خیلی گریه کردم ! فریاد زدم ! ناسپاسی کردم ! گله مند بودم ...

شاید اینی که الان میبینید که آرومه و نسبتا بهتره،بخاطر همون حرفای بقیه س و البته شما ! اگر کمک نمیکردن یقینا من زنده نبودم ! اینو مطمئن باشید !

اگر بخوام درست بگم که چی ببیشتر اذیتم کرده بهتره اینجوری بگم که من از این جامعه ناراضی ام ! از حرفای بی حساب ! از حق خوری ها ! از بی احترامی هایی که به آدم میشه ! از حقی که ازم خورده میشه ! از ... خیلی چیزا...

من  بی حوصله و غمگینم ! این واقعیت قضیه س ! من دلشکستم ! مگر نه اینکه اگر کسی دلش بشکنه دیگه نمیتونه سرپا واسته ، نمیتونه بخنده از ته دل ، نمیتونه تلخی گذشته رو فراموش کنه؟؟ پس من دلشکسته م ! دلشکسته ی چیزایی که توی زندگیم از دست دادم ...

من نمیگم زندگیم بده ! نمیگم مشکل دارم ! نه ! هیچ مشکلی ندارم ! خانواده مو دارم ! درسمو دارم ! وجه ی خوب اجتماعی و استقلال هم دارم !

ولی عجیب از هر قید و بندی رها شده ام ! نمیتونم نقش بازی کنم ! نمیتونم چیزی که نیستم رو نشون بدم ! حالا با همه یکسان برخورد میکنم ! حوصله ی زیادی ندارم ! ینی بهتر بگم، "دل" ندارم دیگه! چیزی که دلم رو خوش کنه رو دیگه ندارم !

انگار توی گذشته م همه چی رو جا گذاشتم ! ته دلم همش داره میسوزه! به ثانیه میتونم دریایی اشک بریزم بدون دلیل!

راستش از دست خودم دیگه خسته شدم ! از این وضعیت ! از اینکه دلم به هیچی خوش نیست ! به اینکه دیگه خیلی ها از چشمم افتادن ! حوصله هیچی رو ندارم ! همه چی رو بیخیال و راحت میگذرونم !

نمیدونم با این فکر ناراحت و ... فردای زندگی م چی میشه ! راستش وقتی به آینده فکر میخوام بکنم جز یک صفحه ی سفید و خالی هیچی جلوی روم نمیاد ! نمیدونم! حس میکنم برای من آینده ای وجود نداره ! خودمم همیشه احساس تنهایی میکنم!

شوما فکر میکنید جز معجزه کسی یا چیزی میتونه حال و هوای منو خوب کنه ؟؟

پ.ن: نمیتونم از اینجا دل بکنم ... تنها چیزیه که دلم میخاد داشته باشمش !



موضوع مطلب : حال و هوا
چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ :: ۳:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر

 

خیلی اذیت و ناراحتم ! میدونم الان ناراحت و خسته م ولی باید بگم !

من نیاز دارم آرامش داشته باشم! نیاز دارم دور بشم برای یک مدتی ! عصبی و متشنجم ! بخدا من خیلی سعی کردم آروم باشم ولی نمیشه ! بین این مردم نمیشه ! توی این جامعه زندگی کردن یک اعصاب درست و حسابی میخاد که من ندارم !

یک سال خیلی سختی بهم گذشته ! بی انصافیه اگر فکر کنم باید اعصابم آروم باشه و خودم خوشحال ! من دارم الکی تلاش میکنم ! این "جسم" دیگه نمیکشه! این "روح" دیگه خسته س ! میناله ! بخدا میناله ! ولی من میخام بزور نگه ش دارم ولی بخدا نمیشه ! من کشش ندارم دیگه !

من خیلی از ناراحتی هامو عنوان نکردم! ولی در یک سال اخیر من خیلی داغون شدم! خیلی ! مشکلاتی پیش اومد که هر کی جای من بود شاید دیگه الان نبود !!

من خسته م ! اینو همه وجودم داره فریاد میزنه ! من دیگه نمیکشم ! من توانایی جمع کردن خودمو ندارم ! بخدا ندارم !

من باید برم ! باید دور بشم از هر چیزی که اذیتم میکنه ! از این محیط ! از این مشکلات ! از این شهر ! از تمام دوستام !

قلبم درد میکنه ! روحم بد زخمی شده ! وضعیت اعصابم صفره ! نمیتونم محیط رو دیگه تحمل کنم ! نمیتونم دیگه با حتی یک نفر حرف بزنم ! خسته م بخدا !

من میخوام همه رو بزارم کنار ! حتی برای یک مدت! همه رو ! من دیگه با هیچ کسی حرفی ندارم ! دوست ندارم دیگه !

تا وقتی آروم نشدم  و خوده واقعی م بهم برنگشته نمیخام حرف بزنم ! نه دوست میخوام ، نه رابطه ، نه هیچ چیزه دیگه !!

اینطوری بهتر ! هم خودم و هم برای بقیه !

تصمیمم قطعی یه !

من شکست خوردم !

یک شکست ِ سخت و دردآور !

نمیخام با این اعصاب ضعیف، دیگه با کسی حتی حرف بزنم !

آپ نمیکنم ! چون اگر میتونستم درست بشم باید توی این چندین ماهی که سعی کردم، درست میشدم!

خیلی وقتا دلم میخواست میمُردم توی این یک سال ! من درد میکشم با همه وجودم ...

هیچی نگو، ولی اگر تونستی یه موقه هایی دعا کن !



موضوع مطلب :
 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ