دوباره سلام!!
سلام به همه دوستای گلم...
چقد دلم برا اینجا تنگ شده بود... واقعا اینقد درسام سنگین بودن که اصلا وقت نداشتم تا حداقل آپ کنم!!! الانم که چند روز از امتحانام گذشته تازه داره حالم بهتر میشه...2 تا از نمراتمم زدن امیدوارم هر چه زودتر بقیه رو هم بزنن تا راحت بشم!!!
قربون سایت دانشگاه بشم که یه فرم نظرخواهی گذاشته درباره درسایی که این ترم گذروندیم..که هیچیش به نظرخواهی نمیخوره یعنی حتما باید نظرتو درباره هر درسی بدی وگرنه اگه تا قیامت هم صبر کنی به هیچ وجه نمره یی نخواهی دید!!! دارم از خوشحالی میمیرم که اینقد برا ما احترام قائلن!! :))))
راستی کنکور کاردانی به کارشناسی هم قبول شدم ولی توی شهر خودم نبود!!! یعنی انتخاب دومم قبول شدم که منم عمرا پامو شهری دیگه بذارم!!! خوولاصه اینکه همینی که هستیم رو ادامه میدهیم!!! :)))
روز آخر امتحانم قبل از امتحان با دوستم رفتم امانات که کیفمو بدم... توی اونهمه جمعیت و اونهمه فشار و اینکه 10 دیقه دیگه امتحان شورو میشد و ما همچنان توی محوطه بودیم(فضا سازی در حد تیم ملی!!) دیدم دوستم زل زده به تلویزیون بالای سرمون بعد با یه حالت خیلی جدی برگشته میگه فوتبال پیروزی با کودوم تیمه؟؟؟!!!!
منم یه نیگا به تلویزیون میکنم بعدش (در حالیکه خودمم شوکه شده بودم) بهش میگم اینکه استقلاله با استیل آذین!!! معلوم نیس چند چنده؟!!! بعد اونم میگه مگه تو استقلالی؟؟؟؟ حالا شما فک کن بین 30 ، 40 تا آدم که دارن خودشونو تیکه پاره میکنن که برن سر جلسه ما داریم به چی فک میکنیم!!! نتیجه این رفتارای خرکی این میشه که آخرین نفری باشم که با دو میرم سر جلسه و تازه از توی سالن با زیگزاگ از توی دانشجواا رد شم!!
ولی آخرشم نفهمیدم شنبه استقلال برد یا نه؟؟؟:)))))))))))
نمیدونم چرا اینقد امسال سال بدی برام بوده...خیلی بد..خیلی!!! دوست دارم دیگه تموم شه...میدونم توی دلم منتظر یه اتفاقم...یه اتفاق که باعث بشه دیگه این چیزارو فرموش کنم...
نسبت به همه چی بی نهایت بی تفاوت شدم..خیلی بی حوصله شدم ...وقتی تصمیم به انجام کاری میگیرم دست کم 3 روز طول میکشه که اون کارو انجام بدم...برام دعا کنید که از این افسردگی نجات پیدا کنم...واقعا داره نابودم میکنه...
پ.ن: امیدوارم همه دوستام منو ببخشن این روزا حال خوبی نداشتم که بیام بهتون سر بزنم ... ولی در اولین فرصت حتما میام..
یه سوال: برای اینکه دعا و نذر و نیاز ، مورد قبول خدا قرار بگیره چکارایی باید انجام داد؟ اگه کسی تجربه ایی داره لطفا بی جوابم نذاره...منتظرم...
متاسفم...
دیگه تا این حد فکرشو نمیکردم که ماهایی که ادعامون میشد ... از عربهای جاهل چندین صد سال پیش هم بدتر باشیم...
تا امروز هیچی نگفتم...دلیلشم اینه که اونقدر دروغ شنیده بودم که دیگه میلی به دخالت توی امور کشورم نمیدیدم... من توی این مدت همش افسوس میخورم که اسممون مسلمونه!! واقعا چی فک کردیم؟ خیلیامون از این اسم اونقد توی زندگی سوء استفاده کردیم که دیگه برامون عادت شده!!!
حالا هم که دیگه کارمون به جایی کشید که روز عاشورا... میدونم تاوانش سنگین تر از هر چیزی هست ...
متاسفانه خیلی ها گول خوردن...خیلی ها...
یادشون رفته از همه کس و همه چیز بالاتر خداست... یادشون رفته برا چی اسممون مسلمونه...
ماها یادمون رفته خدا رو...وگرنه هرگز اینکارا رو نمیکردیم...
متاسفم...برای خودم...برای جوونای این سرزمین..برای آینده یی که گذاشتیم یه مشت آدم کثیف و رذل برامون رقم بزنن!!!
من کاری به هیچ کس ندارم...من خودم رو فقط در مقابل خدا میبینم...نه بت هایی که این روزا بعضی ها برا خود ساختن!!
پ.ن:الان خیلی بغض دارم...بعضی از دوستان حتی یادشون رفته که روز عاشورا چه ها که نکردن!شایدم براشون مهم نبوده!ناراحتم همین..!!
آرامش...
فقط کمی هوا...
فقط کمی نفس...
دلم فقط آرامش میخواهد...
آرامش..خلوت...
دعایم به درگاه خداوند این است...
میگوید چند روزی به مسافرت برو...راست میگوید ولی مشکلم را نمیداند...فکر میکند از درس خسته شده ام...
مثل همیشه مسیر صحبت را عوض میکنم...آخر همیشه یاد گرفته ام از همه چیز حرف بزنم جز دردودل...
اینم تفال به حافظ:
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند راه چاره نیست
یاد خدا
کاش کسی می شنید آوای تنهایی ام را
کاش کسی می شنید آوای ناله هایم را
کاش صدای گریه ام را می شنید از ته دل
کاش تنهاییم را حس می کرد از ته دل
نگاهم به آسمان ست
هوا ابری ست..گرفته و غم انگیز
بغض گلویم را می فشارد باز
نگاهم بارانی می شود باز
ناگهان همه احساس انگار
همه جمع می شود در نگاهم
قلبم تیر می کشد باز
خاطره ها،حرفها،نگاهها
گذشته های دور و نزدیک
شاید به یکباره جمع می شوند
نگاهم هنوز به آسمان ابری ست
ذهنم از همه چیز می گذرد
باز یاد خدا در دلم نور می اندازد
باز دلم آرام می گیرد
آبی می شود به وسعت دریا
انگار همه دلتنگی ها
همه در دلم جمع می شود
به آسمان که نگاه می کنم
یاد خدایم می افتم
به یاد یگانه معبودم
باز از یاد می برم دردم
باز پر از امید می شود قلبم
پ.ن:این روزها زبانم گمانم قفل شده...شاید این چند بیتی که فی البداهه از زبانم جاری شده است حرفهای دلم را بگوید..شاید!!!

