برزخ اما بهشت
درد و دلهای این دل 
قالب وبلاگ
نويسندگان

کاش میشد وقتی عمیقا از موضوعی رنج میبرم خدا بیاد کنارم بشینه و دلداریم بده

این روزا عجیب تنهام ! چرا ! یه عده ای هم کنارم هستن ! واقعا کسایی توی زندگیم وجود دارن که بهم اهمیت میدن ! حالمو میپرسن! یه جوری متوجه م میکنن که براشون مهم هستم! ولی دلم یه چیزی کم داره ! یه چیزی که نشه با چیزای دیگه یکیش کرد !

این روزا زیاد حرف میزنم ! نمیدونم ، شاید از تنهایی ای باشه که عمیقا حس میکنم ! شایدم دلم نمیخواد به این فکر کنم که همه چی دست به دست هم داده و منو تنها کرده ! که شاید میخواد ناامیدم کنه یا شایدم بزنتم زمین !

مثه اون ادمایی شدم که برا یه ثانیه بعدشون برنامه ای ندارن و در کل فقط میخوان هیچی رو بخاطر نیارن! یه جورایی فقط دارن خودشونو میزنن به اون راه !

و این روزا زیاد دلم به حال خودم میسوزه ! شاید از اینکه ساده بودم همیشه ! شاید از اینکه نخواستم زرنگ بازی دربیارم توی زندگیم ! شاید بخاطر اینکه با این ادمای رنگاوارنگ دنیایی فاصله دارم!

کلافم !

کاش اینقد مغرور نبودم! من حاضرم بمیرم ولی با این احساسات الانم زندگی نکنم !

 

پ.ن : اینا حرفایی هستش که فقط در درون خودمه! فقط دوست داشتم بنویسمشون ! کامنتدونی به احترام دوستای خوبم باز میمونه 

بعدا نوشت: وای خدای من ! آپ قبلیم مال 1 ماه و نیم پیش بوده ! باورم نمیشه ! :|

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهر ]

سلام به گرمی روزهای خونه تکونی :دی

اولا پیشاپیش عید همگی مبارک و دوما با اینکه الان در فاز خوبی به سر نمیبرم ولی یه موضوعی بود که نتونستم از نوشتنش بگذرم پس مینویسیم :دی

چند شبه که بازم به موضوعی در زندگی حقیقی فکر میکنم که هم عجیبه و هم نادر و هم از نظر علمی شاید بنظر من نشه درست درکش کرد!

چند سال پیش فهمیدم که گاهی وقتا یک زوج نمیتونن از نظر روحی همدیگه رو درک کنن ! ینی این موضوع که فراوون دیده میشه ولی گاهی عمقش اقیانوس میشه طوری که اصلا نتونن زندگی مشترک داشته باشن با هم!!!

من قبلا اینو از یک دختر شنیده بودم که شوهرش با اینکه غریبه بوده و با علاقه با هم ازدواج کرده بودن ولی شوهره نتونسته با خانومش ارتباط برقرار کنه و اصلا زندگی زناشویی نتونستن داشته باشن و شما فکر کن طرف بهش بگه وقتی با تو هستم حس میکنم پدرتم :|

تازه بازم اونموقه خیلی بهش فکر نکردم و شاید چون خودم هنوز بچه تر از اینا بودم ! ولی چند شب پیش این موضوع در کمال ناباوری بازم مطرح شد اونم از سمت یه آقا !!!!

توی مورد اول شاید چون از سمت دختر این صوبتا مطرح شد ادم خیلی نمیتونس درکش کنه ولی واقعا از سمت اقا که من شنیدم واقعا حالم بد شده بود !! واقعا نمیدونم بیشتر به یک عذاب الهی یا یه امتحان سخت میمونه !

موضوع این زوج رو که من شنیدم اینجوری بود که دختر و پسره فامیل باشن و البته من موضوعات ریزش رو نمیدونم فقط اینقدر میدونم که با هم فامیل درجه یک بودن و 4 سال از زمان ازدواجشون میگذره و هنوز نمیتونن با هم زندگی کنن و اینکه پسره میگفته شما فکر کن بخوای با خواهرت ازدواج کنی چه حسی داری اون لحظه ! یا مثلا میگفته مدت طولانی سعی کردم که این فکرو از ذهنم بیرون کنم و باهاش رابطه برقرار کنم ولی نمیتونسم و حالم میخاسته بهم بخوره و مرگ رو به چشم دیده !!!

اینکه آدم 4 سال اینجوری بخواد عذاب بکشه خیلی خیلی سخته ! اینکه واقعا من یک لحظه بخوام خودمو جاش بذارم واقعا خودم به حال مرگ افتادم ! واقعا نمیتونم درک کنم که یه دختر که به یه پسر نامحرمه هر چند هم که فامیل باشه چرا باید برا اون پسر دست نیافتنی بشه؟ چجور میشه که گاهی دو نفر اصلا برا هم نیستن؟؟؟؟؟

خیلی چندش آوره اینکه یکی حس کنه زنش ، مثه خواهرشه یا دخترشه یا یکی دیگه از محارمش!!!

 

* ===> هر چی توی زندگی جلوتر میریم بیشتر اذیت میشم و هی میگم اخه این دنیا چی داره که ما ادما اینجوری بهش چسبیدیم؟؟!!

[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهر ]

گاهی وقتا دیگه هیچ کاری از هیچ کسی بر نمیاد

گاهی وقتا سرنوشتت همونه و تو نمیتونی عوضش کنی

مثه منی که هر کاری کردم ولی چیزی عوض نشد

نه خودم و نه زندگیم

پ.ن : دلم برای سادگیه همچین آدمی میسوزه ! خیلی!

[ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهر ]

کاش اینجا به دنیا نیومده بودم ... هر روزی که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که اینجا جای من نیست ! شهر کوچیکی که همه بشناسنت ! همه با یه افکار پوسیده زندگی کنن ! اینجا برام مثه قفسه ! راستی چرا من اینهمه افکارم با اینا فرق میکنه؟ چرا ؟

از همه زده شدم ...

یک چیزی که واقعا ذهنمو درگیر کرده اینه که چقدر قیافه و ظاهر مهمه ؟ ینی همه خصوصیات خوب یک نفر اینقدر در اولویت پایینتر قرار داره که اول از همه باید فقط ظاهر خوبی داشته باشی؟ 

مهم نیست چقدر روی رفتار و اخلاقت کار کردی؟ مهم نیست چقدر ادم صاف و یک رویی باشی؟ مهم نیس صداقت ؟ مهم نیس چقدر جربزه داری؟ مهم نیس چقدر غم خواری؟

 

بشکنه دستم که هیچ نمک نداشت ! بمیرم که هیچوقت حتی مادرم هم منو نفهمید! میمیرم این روزها زیر بار غمی که هیچ راه جبرانی براش نذاشتند .... 

[ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهر ]

نمیدونم از کجا شروع کنم یا اصلا چی بگم!

با اینکه خودم فکر میکنم اوضاع روحیم خوبه ولی همه نتایج این روزها بهم میگه انگار دارم اشتباه میکنم!

پارسال بعد از فوت پدرم حالم خیلی بد بود ! بگذریم از همه جزئیاتی که دیگه نمیخام بیان جلو چشمم! من کلا چون همه چی رو ساده میگیرم فکر میکردم کنترل حالم دست خودمه هنوز ! بهم میگفتن که باید با خودم کنار بیام ولی من فکر نمیکردم حالم بد باشه! فقط ناراحت و غصه دار بودم! توی اون بحران روحی که کم کم خودم هم قبولش کردم، شروع کردم به روحم فشار آوردن که باید دوباره همون آدم قبلی بشم! نمیدونم میتونی درک کنی که تنها بودن توی این موقعیت ینی چی یا نه! ماهها با خودم حرف زدم ! این وسط خیلی چیزها جابجا شد !

حالا بعد از ماهها فکر میکردم از نظر روحی خوبم ! ولی الان نمودش یه چیز دیگه س! کلا حوصله دوست و رفیق و شلوغی و اینارو که ندارم ! بیحوصله م ! خسته م ! حس میکنم هر کاری تا الان کردم هیچ بوده ! و اینکه هیچ کس نمیتونه بهم کمک کنه ! منظورم همین روانشناساس ! حالا دلیلشو میگم.

درسام افت شدیدی کرده ! من خیلی حساس شدم ! کسی که بعد از اون شوک روحی ، دیگه انگار هیجان براش بده ! این درس خوندن و اضطراب و هیجانش برام مثه سم میمونه ! توی این دو ترم تا الان 3 درس افتادم ! ترم بهمن پارسال به خودم گفتم این طبیعیه ! هنوز داغم تازه س و نباید به این چیزا بها بدم ! دو درس افتادم ! البته  مشروط نشدم! جبران کرده بودم با درسای دیگه !

ترم بهمن واقعا حال و حوصله درس و نداشتم! تابستونم واحد برداشتم بازم همین منوال بود! یک بیخیالی منو گرفته بود که باعث میشد چند ساعت قبل امتحان بخام به خودم بیام و درس بخونم !

اینا گذشت تا این ترم! فکر میکردم حالم بهتره ! از طول ترم بگم که خیلی غیبت میکردم ! حال رفتن سر کلاسام رو تقریبا نداشتم اگر دوستم نبود شاید …. نمیدونم ! بهرحال اون از طول ترم که خودمو گول زدمو گفتم پایانی تلاشمو بیشتر میکنم و اینم از پایانی که تا الان یکیشو افتادم ! 

این ترم بدتر از ترم بهمن هستش ! اگر اون ترم یک تلاشی میکردم این ترم بیشترش میخاستم از زیرش در برم ! نمیدونم چرا ! ولی بازم اون فشار روحی و استرس طوری وجودمو گرفت که نذاشت درس بخونم !

2 هفته بخدا خواب نداشتم! روزهای امتحان نمیتونستم درست درس بخونم …

این از وضع درسیم اینم از خودم که نمیدونم چمه ! قبل از سالگرد پدرم حال روحیم بهم ریخت! حالم مثه روزهای قبل از تشییع جنازه بود ! یه چیزی مثه بی قراری ! مثه بال بال زدن !

بعد از سال بابام یکم دیگه آروم گرفتم ولی به طرز چشم گیری بی حوصله م! مثلا یکی بهم اس ام اس میده! روزها میگذره و هی میگم جوابشو بدم ولی حال ندارم !

نمیدونم چرا اینجوری شده ! میفهمم و میخام بیحوصله نباشم ولی انگار به یه نیرویی بیش از این احتیاج دارم ! میخام برم دوست صمیمی م یکم کمکم کنه ولی میبینم اون همیشه راه و چاهشو از من میپرسه! کلا اون کاری هم از دستش ساخته نیس ! پس بیخیال! تا وقتی یادم میاد کسی نتونسته از نظر عقلی خیلی کاربرد داشته باشه برام! فکر روانشناسم که میکنم میبینم اونم کاری نمیتونه بکنه !یه مشت حرف که خودم اونارو بهتر بلدم ! من مشکلم حرف نیس مشکلم عمل کردنه! همه چی برام تقریبا سخت شده !

شاید جالب یا خنده دار باشه! با اینکه من همیشه ظاهر و باطنم مثه هم بوده و هست ولی خودم امروز به خودم اعتراف کردم عجب روحیات پیچیده ای دارم ! هیچوقت فکر نمیکردم من از همه احساساتی تر باشم ! کلا احساساتم رو خیلی کم میبینن و حتی خودمم الان متعجبم ! میدونستم احساساتی هستم ولی تا این حد حساس بودن رو نمیدونستم!

همه مثه قبلنشونن جز من ! خواهر و برادر و مامان مثه قبلا تقریبا! سعی میکنن تلاش کنن و رو پا باشن ! ولی من در هم شکستم !

عصبی ام ! ناراحت و زودرنجم ! میدونم اینا بخاطره چیه ! یکی اینکه این اتفاق وحشتناک افتاده  و دیگه اینکه من از خودم فاصله گرفتم ! این آدم ضعیف و احساساتی من نیستم ! اینی که اجازه شکست خوردن رو داده من نیستم !

همه اینا رو گفتم که بگم عاجز و درمونده موندم ! نمیدونم چیکار کنم ! نمیخام وضع از این بدتر شه ! و تمایل شدیدی دارم که همه چی خوب شه ! این نامیدی و خستگی ازم دور شه ! نمیخوام توی درسی که فکر میکردم موفقیت برام میاره ، ضعیف باشم ! نمیخام عمرم الکی هدر بره ! بخدا خیلی نقشه ها دارم ! ولی فعلا که همه چی برعکس شده برام …

 پ.ن : پستی که روزهاس میخوام بنویسمش بالاخره امشب موفق شدم!!!

[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهر ]

بله ! امروز هم تموم شد ...

اولین سالگرد پدرم به سرعت برق و باد اومد و گذشت و ما انگشت به دهن موندیم که چه زود گذشت ...

دلم برای پدر مهربونم تنگ شده ...

برای نجمه گفتناش ... برای بابا گفتناش ... برای نگرانی هاش ...

حسرت میخورم که چرا سعی نکردم وقت بیشتری اون اواخر برای پدرم بذارم! در کل میشه گفت عوامل دست به دست هم داده بودن تا امروزو برام بسازن ...

پدر من , نیمی از وجود من .. شد خاطره !! و این نمیدونی چه دردی داره گفتنش !

حالا من موندم و ترس گنگ و اضطرابی که از آینده توی وجودمه و اذیتم میکنه...

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهر ]

تا یه جایی زندگی خیلی خوبه برات ، که میشه همون دوران بی خیالی و بچگی و راحتی ! ولی از یه جایی به بعد انگار خدا میخواد جنم ت رو اندازه بگیره ! میخواد شروع کنه نمره دادن و پُر کردن کارنامه ت ! اون موقع س که میفهمی تا حالا هیچ عددی نبودی ! اصلا کسی نبودی ! وقتی مشکلات و آزمایش های الهی پی در پی بهت سیلی زد اونجاس که باید خودی نشون بدی ! وای که چقدر سخته ! اونقدر که من قسم میخورم کلمه کم آوردم برای توصیفش !

نمیدونم تویی که داری اینو میخونی امتحانات شروع شده یا نه و میفهمی من چی میگم یا نه ! ولی .. اشکالی نداره ! اگرم چیزی توی ذهنت آزارت نمیده و نمیتونی مطلب رو بگیری ، مطمئن باش در آینده خیلی نزدیک این حرف ها بدردت میخوره !

برای من یک ساله که شروع شده ! تا قبلش من مشکل داشتم ولی در مقابل مشکلاتی که امروز دارم اونا خیلی مضحک بودن ! صریح بگم یک ساله رو باختم !

وقتی ازم پرسید به خودت توی این مدت چند میدی ؟ گفتم صفر هم نمیدم ! این حرف خودمه ! هر چند اون گفت من بهت 5 میدم ! ولی خوب که فکر میکنم میبینم فرقی نمیکنه هر دوش نمره ی مردودی هستن !

تو نمیتونی شاید درک کنی ولی همچین نمره ای یعنی فاجعه ! یعنی باختن کامل !

هر چند فهمیده ام ! ولی هنوز تصمیمات جدی مو نگرفتم ! به زمان نیاز دارم برای فکر ! برای اینکه ببینم چیکار میخوام بکنم ! آیا می تونم چیزی رو که باید فراموش کنم رو فراموش کنم ، یا بعضی هاشون رو ببخشم ، یا بعضی هاشون رو درست کنم !

خیلی چیزا خراب شد در مدت کمی ! ویرون شدم ! اگر شاید این حرفها رو زودتر میفهمیدم حالم بهتر بود ! اصلا شاید اگر همچین آدمی در نزدیکیم زندگی میکرد من حال و روزم این نمی شد !

بهم گفت سخته ! سخته اینکارایی که باید بکنی .... و خودم میگم خیلی خیلی سخته !

نمیدونم ! نمیتونم اطمینان بدم من 20 میشم ! باید با خودم کنار بیام !

منی که خیلی حرف گوش کن نیستم و بهتر بگم خیلی کم پیش میاد حرف کسی رو قبول کنم ، واقعا حرف این یک نفر رو قبول کردم ! حرفاش خیلی منطقی بود ! نمیدونم شاید بخاطر اینکه یکی بود در جایگاه پدرم ! و اینکه خیلی باخدا بود !

امروز میگم که راه سختی رو در پیش دارم ، البته ، اگر فقط این مرحله رو خودم آسون کنم و سختی هاش رو بتونم تحمل کنم ، بعدش راحت میشم و آسوده !

همه چیز توی ذهنمه که باید تغییر کنه ! اگر حل شه ! شاید نمره ی خوبی از این امتحانا تا به امروز کسب کنم ! نمیدونم واقعا ! حتما خدا بعد از این یک سال می خواسته دری به روم باز کنه و حتما هنوز فرصت جبران داشتم که همچین شخصی رو که میگن خیلی سخته پیدا کردنش ، در عرض چند روز بیاره برای من !

یک چیزی رو هم خیلی دوس دارم بگم ! اینکه شاید پیش خودت فکر کنی اینکه فقط پدرش فوت شده ! فوت شدن عزیز های آدم هم چیز غریبی نیس و کنار میای ! ولی من به تو میگم تو نمیفهمی چون دردشو نکشیدی ! چون نمیفهمی کسی مثل پدر که از هر عشقی برات بالاتره رو از دست دادن ینی چی ! شما حال مجنون رو در نظر بگیر !

این همه حرف زدم که بگم من خیلی به دعا نیاز دارم ! تا الان ازتون ممنونم که دعام کردین ! این روزا بازم التماس دعا دارم ! دعا کنید که سختی های توی ذهنم برام آسون بشه و بتونم همه چی رو حل کنم چون اگر نتونم ، یعنی هر چی تا حالا برای اون دنیام ساختم خودم دارم از بین میبرم!

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهر ]

شاید باورتون نشه ولی خیلی خیلی به خرید مردونه علاقه دارم ! خیلی دوس دارم واسه یه مرد خرید کنم :دی  شاید بخاطر اینکه چیزای خریدنیه مردونه هم شیک تر و هم جمع و جورتر  از خرت و پرتای خانوماس :)

وای ! عاشق اینم که واستم پشت ویترین لباسای مردونه رو نیگا کنم و انتخاب کنم ! واقعا خوشگلن ! یا کروات که خیلی باحاله انتخاب و خریدش :)) من عاشق کرواتم ! اینقده خوشم میاد برم توی این جاهای باکلاس و شیک و پیک بعد از این چیزا بخرم :دی

در این راستا دوستمون هم به میمنت فرا رسیدن تولد یکی از فامیل شون میخواس واسش هدیه بگیره ! بعد به من گفت پاشو بیا که وقت تنگه و نمیدونم واسش چی بگیرم که مناسب باشه ! مام که عاشق این چیزا خودمون رو مثه برق رسوندیم :))

اونقده مغازه رفتیم که رسمن داشتم فلج میشم :دی  گفتم خودت چی مدنظرته ؟ گفت ادوکلن ! گفتم اوکی ! بعد به شوخی بهش میگم عطر دوری میاره هااا :دی  یه حالت متفکرانه به خودش میگیره و خیلی جدی گفت آره ! خودمم داشتم به این فکر میکردم !!! :|  میگم نابغه ! اینو واسه کسایی میگن که رابطه شون عاشقانه باشه ! نه شما ! :))))

بعد اونوخ میگفت نمیخوام زیاد خرج کنم ! یه چیزه مناسب باشه ! آقا چشتون روز بد نبینه ! اونقدر رفتیم این ادوکلن ها رو بو کردیم که تا گلوم میسوخت ! اونم بی نتیجه ! راستش من تا حالا  ادوکلن مردونه نگرفتم ! و دقیقا نمیدونستم چی بهتره ! بالاخره یه تخصصی میخواس یه چیزی :دی 

هر چی هم میپسندیدم یارو یه قیمتی میگفت که این میگفت زیاده !! خوشگل پسندم بودیم واقعن :دی

خلاصه جای آخری یکی انتخاب کردم واسش محشر ! ینی اگر پسره به خودش این ادوکلن رو میزد دخترا عاشقش میشدن ! :)) بسکه باحال بود بوش :دی

بعد قیمتشم دو برابر پولی بود که دوستم میخواس خرج کنه ! گفت گرونه ! گفت خفه شو ! همینو میگیری یا خودت میدونی :دی آخه دختر تو روت میشه یه ادوکلن آشغال بگیری واسش ؟ والا من بجای تو دارم خجالت میکشم!!  خلاصه یه کاری کردم دوستم گفت برش داریم اینو دیگه :))

البته از دو جهت بایس خداروشکر کنید :دی  یکی اینکه من همراش بودم و نذاشتم آشغال بگیره بده دست بنده خدا :)) یکی دیگه هم اینکه خداروشکر کنید پیشنهاد های دیگه رو قبول نکردیم برا هدیه ! شوما فکر به ما پیشنهاد ست تیغ و چه میدونم از این وسایل شخصی پسرونه و چیزای شخصی تر مثه لباس خونه و ست لباس چی چیو و اینارو نپذیرفت وگرنه یه خنده بازاری میشد تولد :دی  البته میخواس بخره هاا ولی بعدش خوب فکر کرد (با همفکری من البته :دی) دید نه بابا ! اینا خیلی ضایه س ! اینا رو آدم واسه نامزد و شوهر و ایناش میخره نه واسه پسره فامیل :)))))

خلاصه خدا خیلی کمک کرد :))))

کلا خرید باحالی بود ! من لاک گرفتم (الان خیلی ربط داشت:دی) خیلی خوشم اومده بود !  خرید مردونه هم که کلا خودش باحاله ! حالا اگر خرید زنونه بود عمرا اینقدر تعریف میکردیم بسکه خسته کننده س :)

کلا منظور از این صوبتا ابراز عشق ما به خرید مردونه بود که به عنایت الهی انجام شد :دی

پ.ن: یه کم پیاز داغش رو زیاد کردم تا باحال شه نوشتم :دی

[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفته ی خود هیچ نیامد یادت؟
صفحات دیگر
امکانات وب